این طور بود که روزی که ملیت اش را عوض کرد بر خود نام الکساند نهاد و رفته رفته هم در ماترک پدری شجره نامه ای پیدا کرد که نشان می داد از اهالی شریف ایتالیا بودند."
قسمتی از رمان ههنوایی شبانه ی ارکستر چوبها که فردا در جلسه ی رمان خوانی نسیم اندیشه بررسی و تحلیل خواهد شد. به نظر من این کتاب در میان کتابهای دیگری که در فصل تابستان خوانده می شوند در میان یکی دو کار دیگر از بهترین ها است.
http://roozna.com/2009/7/25/EtemaadMelli/976/Page/11/Index.htm
http://roozna.com/2009/7/25/EtemaadMelli/976/Page/1۰/Index.htm
۱ در افسانه های یونان غولی است که شکارچی ماهری بوده و عاشق ارتمیس الهه ی شکار و طبیعت شده است.
"چطور می توانم به باب بفهمانم که خوشبختی من کندن تکه ای از زندگی ام، تکه ای از قلب و زیبایی ام و تبدیل آن به کلمات تایپ شده روی کاغذ است؟" صفحه ۳۷
"برای خودم یک خدای کوچک خواهم بود" صفحه ۳۷
هنوز ۵۰ صفحه بیشتر از کتاب خاطرات سیلویا پلات را نخوانده ام و باید بگویم کتاب تا اینجا فوق العاده است. چهره به چهره شدن با یک از شاعران پرآوازه ی قرن ۲۱ و افتادن در موج پاراگراف ها و کلماتی که به خاطر سرشت چنین دستنوشته ای بی سرانجام و بی طرح نوشته شده لذت ادبی خاص خود را دارد.
اولین بار با سیلویا پلات نه به واسطه ی شعر که با رمان حباب شیشه آشنا شدم. رمانی با زنانگی بی پرده و خاص. از آن کارهایی که به نوشتار زنانه عمق و بعد جدیدی می دهد و با جملات زنده و طرح هوشمندانه برای خودش مکان بلندی بر سکوی ادبیات پیدا می کند.
هر دو را برای خواندن پیشنهاد می کنم البته اگر کم حوصله اید شاید خاطرات کتاب زیاد مناسبی نباشد درباره ی خاطرات دوباره می نویسم.
درباره ی سیلویا پلات بیشتر بدانیم.
*هر دو نقل قول از کتاب خاطرات سیلویا پلاث ترجمه مهسا ملک مرزبان نشر نی
مثل خاموش کردن سیگار روی بازو است خصوصا وقتی که بخوای یک خاطره ی قدیمی رو که با تیغ روی دستت کشیدی پاک کنی.
مثل یک گریه ی بی دلیله که بعد از سه روز بغض ،باز می شه.
مثله یک بچه ی دوم دبستانیه که توی خونشون برق می ره و اون تنها است و از ترسش با همون لباس های نازکش می یاد تو کوچه ی برفی می ایسته و می لرزه.
مثله بوق قطارهایی که از دور توی شب می شنویم.
آخ اگه سیگار روشن نشه، آخ اگه بغض باز نشه، آخ آگه برقا نره، آخ اگه قطاری رد نشه، آدم دیونه می شه.
متن کامل خبر را اینجا(+) بخوانید.
---
۵ سال پیش محمد حقوقی را برای اولین بار و آخرین بار در دانشگاه اصفهان در یک جلسه ی داستان و شعر دیدم. آن روز هم از بستر بیماری با خانواده اش به آن برنامه آمده بود(امروز از بستر بیماری رفت آن دنیا). سخنران اختتامیه بود. به سختی او را روی سن رساندند. از خودش تعریف کرد از مقاله ای که در سالهای دور نوشته بود و پیش بینی کرده بود که از آن خیل شاعران آن روزگار سهراب و فروغ و اخوان و شاملو و فلان و بهمان می مانند، تعریف کرد. یک از شعر هایش را خواند(تویش لاک پشت داشت شعر را یادم نمی آید) و تفسیرش کرد و ازش تعریف کرد. تعریف کرد و تعریف کرد. روی دست برده بودنش روی سن و حالا خسته و بی حوصله و ساکت گوشهایشان را داده بودند به تعریف ها. یک پیرمرد توی جمع بلند شد و با صدای بلند اجازه خواست. چرت ملت پرید. پیش خودم گفتم که این از اون پیرمرد اصفهانی ها است که می خواد با رندی حقوقی را بیاره پایین. دیدیم نه بابا. اینم داره لیلی به لالاش می ذاره و یادم نیست براش شعر خوند چی گفت. فقط وقتی ساکت شد. دوباره آش و کاسه همان بود که بود.
---
با کتاب شعر زمان مای ویژه ی سهراب سپهری حقوقی با شعر نو آشنا شدم. این کتاب در تک تک روزهای سال دوم راهنمایی توی کیفم بود. سر کلاس بین کتابهایم بود. زنگ تفریح همراهم بود. اگر تنها خاطره ات با یک نویسنده، شاعر، منتقد، خاطره ی یک پیرمرد کسالت آور بیمار هم باشد باز می بینی که چقدر از روزهای زندگی و دانش و عشق ات را مدیون او هستی. یادش گرامی.

" حال بیاییم و ببینیم آیا نمی توانیم با شیوه ای دیگر، به توصیف آنچه را، به راستی در روح و جان مردی که مصمم است وزن سنگین هستی را از دوش خود برافکند می گذرد؟" صفحه ۱۱۲
"مردک بینوای بدبخت! با این حال، حسرت جنون تو را می خورم! حسرت این اختلالی را که در حواس هایت به وجود آمده است، و تو در شرف غرق شدن در آن هستی..." صفحه ۱۹۳
"هنوز آتش مقدسی را که به صورتی آبشاری جاری، از لبانت بر لبانم سرازیر گشت، لبانم را می سوزاند...!" صفحه ۲۴۱
همه ی نقل قول ها از کتاب رنج های ورتر جوان نوشته ی یوهان ولفگانگ گوته به ترجمه ی فریده مهدوی دامغانی. نشر تیر
۱-دکتر یوهان ولفگانگ گوته رنج های ورتر جوان را در سن ۲۵ سالگی در سال ۱۷۷۴ می نویسد. کتاب به زودی در سراسر اروپا خوانده می شود. نه تنها خوانده می شود که بسیاری از جوانان همچون قهرمان کتاب لباس می پوشند، گروهی به شیوه ی او دست به خودکشی میزنند. روحانیون علیه کتاب موضع گیری میکنند و در نهایت کتاب تا سالها الهام بخش نویسندگان و آثار بسیار دیگری می شود.
۲- مثلث عشقی که کتاب بر آن استوار شده را می توان جاهای دیگری دید و آنچنان اتفاق یگانه ای در عالم ادبیات نیست. ناله های عاشقانه ی قهرمان داستان طولانی و بی حادثه و کسل کننده است. کسل کنندگی شاخصه ی عمده ی رمانهای کلاسیک است. پیکره ی رمان-نوع ادبی نوپایه ی آن زمان- در مقابل مجسمه ی تراش خورده و به کمال رسیده ی این زمان زمخت به نظر می رسد.(اینها را گفتم تا اگر عاشق ادبیات نیستید نروید و این کتاب را بخرید!)
۳- برای فهمیدن زیبایی های یک اثر کلاسیک باید توان سفر کردن به گذشته- به زمان خلق اثر را پیدا کرد. (از هر کسی انتظار چنین کاری نمی رود.)اگر این سفر انجام نشود حتی همه ی سطرهای آتشین نویسنده در ستایش مردی که محبوبه اش را کشته و ستایش خودکشی و ستایش جنون و ستایش عشق، بی رمق و سرد می شوند. گذار تاریخ آثاری به مراتب سهمگین تر به ما ارزانی داشته است، پس چطور می توان با معیارهای امروزی مان اثری چنین تاثیرگذار را سنجید. باید آنقدر عقب برویم تا نعره های روحانیون و دعواهایشان با فیلسوفان(پیشگفتار صفحه ۱۵) بر کوره ی زیبایی های کتاب بدمند.
۴- فقط ادبیات می تواند در جنون، زیبایی ببیند.